اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

نبض زندگي

عزيز سفر كرده

مامان بزرگ خدا بيامرزم هميشه ميگفت فاصله بين خنده و گريه فقط يه بند انگشت هست بعد از كلي خوشگذروني تو كيش به محض رسيدن فهميديم حال دايي كامبيز ( دايي بابا محمد) وخيم شده ، بنده خدا يك سال با مريضي دست و پنجه نرم ميكرد ديروز دايي كامبيز فوت كرد و كلي همه ما رو ناراحت و غصه دار كرد روحش شاد ،
27 آبان 1398

سفر خوب خانوادگي

يه مسافرت عالي سه روزه با عزيز و عمه مريم و خانوادش و عمو مسعود و خانوادش رفتيم كيش چند روز قبل از سفر بابا محمد اومد خونه و گفت بليط هواپيما و رزو هتل انجام شد و سه شنبه عازم هستيم تا شما اسم مسافرت اومد سريع گفتي من چمدون ميخوام و طبق معمول بابا محمد سريع در برابر خواستت تسليم شد و گفت لباس بپوش با هم بريم منوچهري ، دو تايي با هم رفتيد و يه چمدون مينيون خريده بوديد و بابا گفت دو بار از سر تا ته خيابون منوچهري رو با چمدونت دور زدي و به همه هم ميگفتي چمدون خريدم خونه هم اومدي توش اسباب بازي گذاشتي و خلاصه تا روز سفر هر جا رفتيم چمدونتم با خودت ميبردي سه شنبه ظهر پرواز داشتيم از صبح بلند شدين و كارا رو انجام داديم و رفتيم فرودگاه ...
27 آبان 1398

آخر هفته خوب پسرم

اينفهته به خاطر اينكه مامان مونا حالش خيلي بد بود نتونستيم بريم كيلان ترسيديم اونجا حال مامان بدتر بشه و دسترسي به دكتر و بيمارستانم نداشتيم پنج شنبه كه صبح از خواب بيدار شدي ذوق و شوق اينو داشتي كه ناهار بخوريم و بريم كيلان تا بعدازظهرم صبر كردي ديگه باورت شد كيلاني در كار نيست و حسابي هم حوصلت سر رفته بود بهانه خونه مامان فرخ رو گرفتي ديگه بابا گفت بذار ببرمش تا بهت گفتم ميخواي بابا ببرتت خونه مامان فرخ سريع آماده شدي و لباس تو خونه براي خودت برداشتي مسواك و خميردندون و سجاده نماز مامان رو ( اينم از وسايل جديدت شده كه يكهفتس با خودت ميبري مهد ) برداشتي و گفتي من ميرم شبم بغل مامان فرخ ميخوابم تو پله ها هم عمر علي رو ديده بودي ا...
4 آبان 1398

جان مادر

الهي مامان فداي اون صورت ماهت بشه چند شب پيش حسابي من و بابا رو سوپرايز كردي و تخته وايت بردت رو اووردي و شروع كردي مثل معلم زبان پيش دبستانيت به من و بابا درس دادي كلي كلمه و جمله انگليسي رو كردي كه انگار همه رو تو ذهنت ثبت كرده بودي و يه دفعه گفتي الفباي انگليسي رو كامل گفتي، رنگهاي سبز و قرمز و آبي و قهوه اي و نارنجي رو به انگليسي گفتي ، اسم چند تا حيوون رو گفتي و بعدم چند تا جمله جمله هات اينا بود Yerry good Set your cheir What color is it Thank you What do you want ديشبم كه دو تا شيرين كاري اساسي كردي يه دفعه شروع كردي شعر حافظ رو خوندن البته خيلي واضح نبود ولي براي شروع عالي بود و مامان فهميد كه پس سر كلاس...
1 آبان 1398
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد